تبليغاتX
پیمان پاسبانی »»» ضلع غربی







چهارشنبه ششم مرداد 1389 |

نعمت الله سعیدی در ماهنامه فرهنگی تحلیلی «راه» سال گذشته فیلم «لطفا مزاحم نشوید» را معرفی[شما بخوانید نقد] کرده بود.نکته جالبی در مورد «روحانیون محضردار» نوشته بود؛ از ذهنیت و نگاه او به محضردارن وام میگیرم و این مطلب ثبت می کنم!

 

-می گویند «قجری‌ها» که جای خود را به سلسله‌ی «پهلوی» دادند،افکار غرب گرایانه هم بر کشور مسلط شد.‌ رضا خان‌ِ میر‌پنج که سال‌ها پشت نقاب تدین خودش را پنهان کرده بود؛بانی نیشتر زدن بر رگ‌های اعتقاد و روح دینی مردم زد.

روشنفکران «نهضت‌نوسازی‌رضاخانی»،درصدد عادی سازی و تحریک‌ زنان به‌ بی‌حجابی بودند. رضاخان بعدها با تمام قوا وارد عمل شد. در افتتاح دانشگاه تهران دختران را به بی‌حجابی تشویق کرد. کار از برداشتن حجاب زنان بالای شهر آغاز شد.

اولین اعتراض‌ها از حنجره ی علما و روحانیون بیرون آمد.روحانیون و علما اقدام شاه را خلاف دستورات اسلام می دانستند و از هر طریقی درصدد جلوگیری از آن بودند.

روحانیون مبارز که خود‌ را «مروج ‌و‌ پاسدار دین» می‌دیدند،در شهرهای قم،مشهد،شیراز و...بر منبر می‌رفتند؛اقدام شاه را محکوم می کردند و ...

- امروز ما با روحانیونی طرف هستیم که چند دسته شده اند؛کشوری و سیاسی که مسئولیت های اجرایی بر عهده دارند،حوزوی‌ها که اهل تدریس و مطالعه اند،منبری‌ها هم اهل مسجد و ارشاد، در این میان اما آنچه بیشتر از گروه‌های دیگر روحانیت باب میل «سکولاریسم» و اسلام ناب امریکایی‌ها هستند روحانیون «حاجی »و «سیّد» محضری هستند.

همان ها که دفتر و دستک و منشی برای ثبت ازدواج و طلاق دارند. اگر روحانیت را صرفاً یک شغل بدانیم؛این ها وضع مالی و اقتصادی ،ظاهرشان بد نیست و با اسلام ناب امریکایی بیشتر سازگارند.

به مجلاسی دعوت می شوند که اتاق های عقدشان شبیه دکور میخانه امریکایی است!دست هر کدام از میهمانان یک شیشه مشروب است و ....دیگر موضع گیری اسلامی محضرداران نسبت به بی حجابی کمتر دیده می شود،با همه می‌«سازند». با وجود این که پاسدار شریعت دین و اسلام اند؛ زیاد «سخت» نمی‌گیرند و به چند یاالله اکتفا می کنند.

حضورشان بیشتر در حکم تشریفات است. بود و نبودشان برای فیلمبرداری مفید و مهم است.کار به آن جا رسیده است که سکولارترین خانواده ها هم حضور یک حاجی و سید روحانی محضردار را در عقد دختر یا پسرشان ترجیح می دهند.

سکولارها تنها این دسته از روحانیت را،توان تحمل دارند و لاغیر.

-[شیخ محمد تقی بافقی‌روحانی‌مبارز‌ قمی،سید‌حسام‌الدین‌فالی‌روحالی مجتهد و مبارز شیرازی،آیت الله‌سید‌حسین قمی،محمد تقی بهلول روحانی 26 ساله گنابادی][1] این‌ها هم روحانی بودند،حاجی و سید محضردارهای امروز ما هم به نمایندگی از اسلام و تدین لباس روحانیت بر تن می کنند و انگار نه انگار که وظیفه ای جز قرائت خطبه عقد با عربی غلیظ نیز دارند!

[1]. كشف حجاب (زمينه‌ها، پيامدها و واكنش‌ها) موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی. تهران 1384

سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 |

پيش نوشت: خبر شکایت شهردار تبریز، از یک عضو شورای شهر را خواندم. دلم يک دفعه برای «سردار» تنگ شد. شاید استهزاء به نظر برسد و حتی مورد مضحکه گردد و برخي ها را «بخنداند» که یک جوان، که «قد و قواره اش » هم خیلی کوتاه تر از سردار است؛دلش برای او  تنگ شده باشد! سابقه انقلابی هم نداشته باشد و خطا هم کرده باشد و رزمنده ديروز و تاجر امروز اتومبيل هاي کیاموتورس نباشد و حرفي از سرداران بزند جرم اش « سنگین و گران» تمام مي شود!‌ اما قد و اندازه ام «182» سانتیمتر است و وزن هم« 89» کیلو گرم پس حداقل می شود به چشم یک «موجود» نگاه کرد و به خودش اجازه مي دهد که از سردار بگويد!

۱- دلمان برای «رزمنده» جوان تازه دیپلم گرفته سالهای 56 تنگ شده است. دلمان برای رزمنده ای که با کاروان «یامهدی» به عملیات خیبر اعزام شد و مسئولیت در پشت جبهه ها را رها کرد, رفت و تا پایان جنگ در لشکر ماند تنگ شده است.

یادش بخیر! شهردار امروز تبریز آن دوران در جبهه کارش این بود که هر کجا که رزمنده ها مستقر می شدند اول «سنگر و پناهگاه» درست می کرد، دوم برایشان «جاده» و سوم برایشان «اورژانس» می ساخت.

شهردار تبریز از آن دوران اصلا کارش «ساختن» بود. پل های یونولیتی را در منطقه ای که نمی شناسم اش و به اصطلاح «پد 5» می گویند، نصب می کرد تا نیروها از آن رد شوند.

سردار یک جایی گفته بود:«ما سنگر ساز بی سنگر بودیم» می گفت:«من با آقا مهدی 3 تا عکس بیشتر ندارم»



ادامه مطلب...

پنجشنبه سوم تیر 1389 |

دعوای خرداد و تیر ۸۴ در خانه بین «آرمان خواهى» و «عملگرايى» بود. در تداول این دعوا یکی آرمان خواهی را سرزنش می کرد و دیگری عملگرایی را سرکوفت می زد.

در غوغا و هنگامه این دعوا ها بر سر «انتخابِ» آرمان خواهی و عملگرایی خصومت و دشمنی بپا شد بین اعضای خانواده؛ این وسط منِ بی خبر که در بین مفهوم ها گرفتار شده بودم,سرگرم امتحان پایه سوم راهنمایی بودم،که آخر سر این دعوا ها کار خودش را کرد و به خاطر انتخابات قربانی شدم و امتحان درس «دفاع» را فراموش کردم و ماندم به شهریور. [این روزها همه سند رو می کنند, این هم سند!]

 سعی می کردم در فاصله دور دوم انتخابات 84 مفهوم های آرمان خواهی و عملگرایی را درک کنم آن هم به سرعت در کمترین زمان! در حد قد و قامت ام توجیه شدم.

سوم تیر 84 تمام شد. آرمان خواهی را انتخاب کردند. روزهای فردای انتخاب داغ تر شد. تیترهای درشت در صفحه اول روزنامه ها جان گرفتند. عکس های بی بدیل روی نگاه مردم سر خوردند. از تیترهای ماندگار, خبرهایی زاده شد که لوح هایی،حک شده بر سنگ ها را می ماند.

برای من از سرگذراندن واقعه مهمی مثل «سوم تیر» یک نقطه طلایی برای حافظه تاریخی ام است.

تیتر های کوتاه و ساده پیروزی احمدی نژاد در رونامه ها ؛نه زیر و رو کردن لازم بود و نه کلنجار رفتن با کلمه ها، ساده بود و البته برای عده ای باور نکردنی بود که از عرش اشرافیتی که با قدرت ساخته بودند، دارند پایین می آیند. هنوز هم شاید باورشان نمی شود مطلق نگران آن روز را . خود کامگی شان باعث شده بود درک صحیحی از انتخاب مردم نداشته باشند.

 صاحب انقلاب بودند و برای اعتلای اسلام زحمت ها کشیده بودند. این که در نهضت امام و انقلاب خدمتی کرده اند خود را آقای همه می دانستند،خیال می کردند از اشتباه بری هستند و مردم نمی فهمند و «شخصیت و تشخیص» ندارند! با امتیازات خدمت به انقلاب درجه «حقانیت» خودشان را بالا می دانستند! صف بندی هوشمندانه مردم در سوم تیر شکاف در دوتایی اشرافی و مستضعف را برهم زد.

صندوق ها گفتند:گفتمان «ادبیات دینی و وطن دوستی» جای «غرب گرایی بی وطن» را می گیرد. نگاه «انقلابی» از نگرش «اصلاحی»! پیشی گرفت و تا امروز ادامه دارد...

 

پی نوشت: حرف زیاد بود،این پراکندگی به خاطر همان است. پست برای این بود که سوم تیر را به یاد آوریم که...



سه شنبه یکم تیر 1389 |

پیش نوشت : تلاش می کردم از موضوعات وبلاگ [توسعه,دینداری,عدالت] خارج نشوم اما فضای وبلاگ چیزی به اسم عاقبت اندیشی را نمی شناسد و درک ندارد! از آنها نیستم که «عیب و نقص» را بر دیگر چیزها ترجیح دهم و مثل آب همه نکات منفی را روان و مُسُل بریزم وسط میدان؛ اما آنچه در ادامه می خوانید اشاراتی است به برنامه «بیزیم گوذر» شبکه استانی که گاهی از شدت عصبانیت «نجدت» و مردانگی مان را می گذاشتیم زمین  و می گریستیم؛ برای همین قابل اغماض نیست.

مدیران شبکه سهند همان اندازه که نظرات را با گوش دل می شنوند! به نسبت همان, بی توجه هستند و عبرت نمی گیرند. این نوشته «نقد» نیست و صرفا یک پست وبلاگی است.اگر کسی خواست نقد مفصل تر بنویسند پولی باید بدهند به آدم اش تا با ارائه رفرنس و جزئیات «بیزیم گوذر» را نقد کنند.همه مثل مهدی محرابی  + و + و +و  + و + نیستند که پرونده برای شبکه سهند باز کند و آخر سر هم بگویند ولش کنید، مریض هستند!

۱- به عنوان یک ببننده برنامه «بیزیم گوذر شبکه استانی سهند» این را می گوییم؛ و طبعاْ نه به عنوان یک مصلح اجتماعی، یک معلم اخلاق و یک مقام مسوول,که بیزیم گوذر تاییدی بود به اجرای لودگی های بی جذابیت چند کمدین بی استعداد،که ای کاش در همان لودگی برای لذت مخاطب می ماند و به سمت مسخرگی نمی رفت.

۲- کلاس اش از مجموعه برنامه های شبکه سهند خیلی پایین تر بود. آنقدر شتاب زدگی در کار وجود داشت که می شد هر شب به عینِ دید. شتاب زدگی در تولید برنامه شبکه سهند دیگر به خصلت جدا نشدنی مجموعه های تلویزیونی این شبکه تبدیل شده؛ برنامه بیزیم گوذر چیزی در حد یک سرگرمی اجباری و اندیشه ساز بی حال و مریض و کم تاثیر برای محاطب بود.



ادامه مطلب...

سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 |

صورت سئوال کلمه «شلوار جين» آمده بود. تصور كنيد سر جلسه امتحان به يكباره جماعتي فارغ از هرگونه محدوديت و بي هيچ ملاحظه و واهمه، حولِ هر آن چه عشق شان مي كشد شروع به گفت و گو كنند چه می شود! همه با حرارت تمام باطن و اندرون خود را بيرون بريزند. فرآيند اين گفت و گوي غير منتظره همين بود كه بدانيم نقاط مشترك بين هيچ كدام مان نيست! اما بعد از گفتگو هم دوستي های ما مستدام بود.

صحبت از يك شلوار جين رسيد به اين كه «امريكا تمدن غالبِ» جهان است و «ضرورت» است كه برويم به سمت امريكايي شدن. از اين كه دين اسلام يك «توهمي» بيش نيست، گفتند. از هزينه هاي ميلياري حوزه هم شنيديم. آخر سر هم گفتند «اسلام و تمدن اش» پاگیر شده است براي «پيشرفت» و به دنيال «هويت ايراني» و «تمدن ايراني اسلامي» گشتن، کشک سابیدن است و وجود خارجي ندارد. همه به آساني و امنيت خاطر درباره هر چه می خواستند، گفتند و البته هيچ يك تبديل به ديگري نشد!

اين روزها شايد توجه من معطوف به اين شده است و احساس مي كنم،خيلي از «ما» ها بي تعصب شده ايم به ايراني بودن مان. يكي، روزي دو بار براي «تمدن امریکایی» گريه مي كند! آن يكي براي «شيرين عبادي» آبغوره مي گيرد! ديگري به خاطر تصويب قطعنامه شوراي امنيت پيام تبريك به دوستش مي فرستد. آن يكي مي نويسد كشورش تروريست است و البته هيچ كدام مستدل نمي گويند،جز اين كه با يك حالت هیاجِ كودكانه شروع مي كنند به گفتن و نوشتن!

 

- امريكا تمدن اش را به «دنيا» آورد،بزرگ كرد. طبیعی هم  پروراندند. دنيا به سمت امريكايي شدن پيش رفت،امريكا را همه مان در اروپا مي بينيم . اروپا هم كه فقط ميراث خوار يك سنت كهنه است. آنها خودشان را مي كشند تا بگويند ما امريكايي نيستيم اما شيوه زندگي شان امريكايي است. اروپا كه چه عرض كنم همين دور وبر ما لبنان اين اتفاق در موردشان مي افتد.

تمدن امريكا به «كمال» رسيده است . همان كسي كه مي گفت تمدن امريكا غالب جهان است راست مي گويد،كه اگر نفي كنيم «نادان» هستيم و البته اگر تسليم شويم «ابله تر»! اما «افق» اين تمدن كجاست امروز؟! افق پيش رو آنها كجاست و به كجا نگاه مي كنند؟! البته می گویند «پست مدرنیته» را جایگزین کردند،چرا که اعتقاد داشتند «مدرنیته» را پشت سر گذاشتند و به انتها رسیده است.  تمدن آنها به آخر حد خودش رسيده است. دارد فرو مي ريزد. و «باید» تمدنی دیگر جایگزین شود. بايد دوره افولش را سپري كند و همه نظاره گرش باشيم.

راست مي گفت تمدن «ايراني اسلامي» كه امروز وجود ندارد؛ ولی مگر آن چه امام روح الله آورده است «نوزاد» نیست؟! اما ما که باید آن را بزرگ کنیم داریم گلویش را از هر طرف می فشاریم، ديگري رفتار و منش ندارد كه در مسير بزرگ شدن اين تمدن باشد. دوست ديگرمان اين نوزاد را دارد خفه اش مي كند به جای این که تمدن «ایرانی اسلامی» را احیا کنیم!

 

- كسي مشكلي با شلوار جين ندارد. خيلي هايمان سعي مي كنيم شلوار جين بپوشيم. نمي گوييم همه مظاهر آن تمدن را بايد تعطيل كرد. اما واقعا اين شلوار جين كه من مي پوشم «صرفا» نشان دهنده یک حالت راحت بودن با آن است يا علاقمندي به فرهنگي است كه به صورت كاملا اختاپوسي دارد همه جا را مي گيرد. دست كم بايد براي خودم حل شود كه آيا واقعا ما فرهنگ امريكا را داريم استحاله مي كنيم يا آن ها هستند كه دارند ما را استحاله مي كنند؟!

اين كه پوشيدن شلوار جين زندگي غربي را به ما تحميل مي كند آيا با تغيير اين ها عملا داريم تغيير مي كنيم! سوال جدي تر اين است ؛ اصلا خود اين قضيه يك پديده، غربي نيست؟!

 

- همين كه من تمدن ايراني اسلامي را بتوانم باور كنم و اميدوار باشم و دل ببندم حداقل كاري است كه براي بزرگ كردن اين نوازد مي توانم بكنم، اما برای این که باور کنیم اول باید یک «تردیدی» در تمدن امریکایی داشته باشیم،كه مي شود جور ديگري بود و جز اين هم وجود دارد!

 

پی نوشت:[موضوع  شلوار جین نیست،لطفا ذهن تان را فقط با آن مشغول نكنيد!]



چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 |

-

ابتدا «معترض» بودند. معترض ها «چند گونه» شدند. بخش عمده ای از آنان به رای مردم «تسلیم» شدند. «اقلیت» شان مچ بند جنبش سبز را بر دست نگه داشتند. هر روز که می گذشت، نقاط تاریک و سیاه شان نمایان می شد. جریان رایج شان «هرج و مرج» بود؛ نه جریان مروج «دفاع از حق».مرعوب نظام سلطه شده بودند!

احمدی نژاد را محور قرار دادند. ماهیت اصلی شان که با نظام جمهوری اسلامی زاویه داشت را با این بهانه نشان دادند. ضعف ها را بزرگ نمایی کردند. هر کس که یک انتقاد جزیی از وضع موجود می کرد از خود می دانستند. ادعای «بیشماری» کردند. طرح هایی که در «بالاترین»،«فیس بوک» و «جرس» برای هم دیکته کرده بودند، یکی پس از دیگری شکست خورد. از همان روز اول تقسیم بندی را باب کردند. خودشان را «خس و خاشاک» نامیدند.

دیگر دعوا بر سر انتخابات و میزان رای نبود؛ محل دعوا جای دیگری بود؛ آن جا که خاتمی در ملاقاتش با سوروس گفته بود:«دموکراسی با یک حکومت دینی که در راس آن رهبری مذهبی باشد به دست نمی آید».

تهمت های ناروا بسیاری را به دولت و بعد ها به رهبری نسبت دادند. اگر روزی در این یک سال حرفی می زدید که به کام شان خوش نمی آمد و «مطلوب» نبود یا با دسته ، گروه سیاسی ، مرام فکری و عقیدتی آنها همراه نمی بودید آن چنان به سویتان می تاختند و با گفتن این که دهان شما بوی شیر می دهد «تمسخر» و «بی ادبی» می کردند که آخر سر مجبور می شدید «حقیقت» را قربانی کنید که اگر نمی کردید به «پلید ترین» و «شوخگین ترین» موجود روی زمین در چشم آنان تبدیل می شدید.

-

درست در همین مواقع بود که «عده ای» در خود پس خزیدند، اصرار داشتند طوری واکنش نشان دهند که همه را خرسند و خشنود نگه دارند! کار به آن جا رسید که این «عده» با یک کار شگفت فرمول عجیب و غریب اثبات کردند که می توان «موضعی» داشت که همه «مواضع» را در برگیرد! از قضا خودشان به خوبی می دانستند که «سست ترین مواضع موضع بی موضعی» است.

این «عده» با وجود منطقی ترین و استدلال ترین سخنان در سایه مبهم گویی کوشیدند که همه خلاف گویی ها و تهمت ها را با مسالمه و موادعه پایان دهند. هر از گاهی هم که لب به سخن می گشودند همت خود را به این می بستند تا هر دو طرف [حق و باطل] را مقصر نشان دهند و بعد هم «سازش» و آشتی را با «بهانه آوری» و «پوزش» دو طرف نتیجه بگیرند! این «عده» کودکانه در برابر حق از مصلحت اندیشی خود سخن گفتند!

آنها که تا دیروز به دنبال «حق» و «عدالت» بودند در سایه سکوت تلخ خود به «مصلحت اندیشان» امروز تحول یافتند.مصلحت اندیشان امروز که در بین همین دوستان خودمان کم نیستند؛ متهم هستند سکوت تلخ شان باعث شد عده ای «معجب» و «بی شرم» شوند.

-

 

فرصت اضافی نیست که آن را هم به پای اقلیت تلف کرد ، اما فرصت بهتری بود که «گفت و گو» کردن را با هم در این فرصت تمرین می کردیم. یاد می گرفتیم که چگونه از موضع فعال برخورد کنیم و کسی را که هم مرام و عقیده ما نیست اقدام نکنیم به پوست دریدن اش!

 

برداشت بعضی ها!

* اگر «مهتاب فرید»و «ستاره درخشش» در صدای آمریکا و «انسجام و آشوب های» موسسه ی آمریکن اینتر پرایز را نگاه نکنیم و «دیروز امروز فردا» را ببینیم «عقب مانده» تشریف داریم!

*کسی که برای نماز به مسجد محله خود در همین تبریز برود «مزدور و قاتل» است اما آن که با «فیس بوک» و « بنیاد خانه آزادی سازمان سیا» روزش را شب می کند روشنفکر است!

*آن که دنبال متن خطبه های نماز 14 خرداد است اهل «ایل قجر» می باشد و آنهایی که گفتگوی «کاسپین ماکان» نامزد نداآقا سلطان با «شیمون پرز» رئیس رژیم صهیونستی را در گوشی موبایل شان دارند ، «چیز فهم» هستند.



شنبه پانزدهم خرداد 1389 |

جمعه 14 خرداد 5 دقیقه مانده به اذان مغرب مراسم بزرگداشت...

 با صدایی لرزان و بیان شیون آنهایی که پامنبری می گیرند،بخوانید. همان هایی که در عزا و ماتم با قر و غمزه می خواهند وانمود کنند که بغض شان گرفته است:« غروب جمعه شد مولا نمی دانم کجا هستی؟ دعای جمعه می خوانم نمی دانم کجا هستی؟... صاحب الزمان به انتظارت نشسته ایم تا با قدوم مبارکت مجلس مان را نورانی کنی همه با هم اللهم عجل لولیک الفرج...»

در همین حین کاغذی دادند. همه در «لِ» لولیک متوقف شدند! نوحه خوان! ادامه داد:

«به قطع و یقین رسیدیم که «حاج آقا بزرگ قدرمان» دعوت مان را پذیرفتند و تا لحظاتی دیگر تشریف فرما می شوند خیلی منتظر بودیم که حاج آقا با قدوم مبارک شان محفل ما را منسوب به نور نمایند»

نسبتِ چشم براه بودن «امام زمان» با چشم انتظاری «حاج آقا» را نمی فهمم.

«حاج آقا» هم با ژست و قیافه گرفته اش تشریف می آورد. کرسی اش را عجله ای با روزنامه تمیزتر می کنند.[1] آنهایی که همیشه با «حاج آقا» متفق هستند پرس و جو می کنند که دوربین رسیده است یا نه؟! [2] تا دوربین برسد برای سلامتی امام زمان «سه صلوات» می فرستند . حاج آقا مجال شان کم است و ناچاراً قانع می شوند به میکروفن UHF SONY یقه شان تا ثبت کند و بعد ها کتاب شان  را تکمیل کنند!

صلوات سوم را ناتمام گذاشتند تا «حاج آقا» مستفیض کنند.

«حاج آقا» از صفت های امام روح الله گفت . از همان قسمت هایی که مکرر سال های پیش می گفت تا نشان دهد که با امام بوده است! عاقبت هم فرمایشاتِ شان را رساندند به رهبر انقلاب و از رفعت رهبر گفت و بلند شد که برود.



ادامه مطلب...

پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 |

امام صادق علیه السلام:

«فاطمه در هر بامداد شنبه به مزار شهیدان می رفت »

قرار نبود نوشته های هئیت متألم و متأثر و رنجور باشند اما چه کنیم که این صفاء ذهن علیل گونه ما دائم تعب و آزردگی ها را می بیند.

دیشب شهر را همچون «یثرب» تزلیخ و تابان کرده بودیم با نور نئون و مهتابی و نورافکن و چراغ های رنگی اما در کنار این شکوه پر فروز و پر فروغ چراغ های روشن، بقیعی است که خاموش بود با شبهای تاریک و ساکت و بی اثر!

«اینجا» اگر چه تا ساعت 2 بامداد غرق در چراغ بودیم و روشنایی اما بقیع با هزاران مدفن خودش بی قال و قیل بود و بی چراغ!

نمی دانیم آیا فاطمه در شب های «ضَموز بقیع» شهدا را زیارت می کند؟!  دیشب در مجالستِ مان از مزرعه غم و کشتزار اندوه بقیع خبری نبود؛ از بس سرمان به جهاز و جهیز و سخنرانی نماینده مجلس و دوربین صداو سیما گرم بود ؛ به یک کلمه «مشغول الذمه»[۱] شدیم!

ضوضا کردیم و شیرینی دانمارکی خوردیم و دعای برکت و میمنت گفتیم و چیزی از فاطمه ندانستیم!

 

[۱] آن که اهل عهد باشد و نتواند تعهدش را به جا بیاورد!

دانه ۸۲ ام این تسبیح!



دوشنبه سوم خرداد 1389 |

این معارفی که گرونده است و یقین داریم معارف «دینی مان» است؛ می کوشیدیم بدل کنیم به قوانین دارای ضمانت، بغایت وضع مان فرق می کرد و بهتر می شد. اصلا شرایط محیطی جامعه فضای آماده می شد برای آن الگویی که می خواهیم پیاده کنیم.

چندی پیش از یک فروشگاه وابسته به یک نهاد اسلامی که اسم «اسلامی» نیز روی نهاد است، خرید کردیم ؛ پس از نزدیک به یک ساعت از این سودا نمودنِ مان پشیمان شدیم و قصد کردیم پس بدهیم و با عذر گفتن توضیح دادیم که آن چیزی که سفارش کرده بودند این نیست و من به اشتباه این را گرفتم و گفته اند: « اگر پند من یک به یک نشنوی بفرجام کارت پشیمان شوی»  اما فروشنده در مقابل من که مشتری بوده ام ، نوشته ای را آورد با اين مضنون که «جنس فروخته شده به هیچ عنوان پس گرفته نمی شود!»

چرا؛ فقه برای این حرف دارد. اسمش را گذاشته اند اختیار، اختیار فسخ معامله . مشتری حق دارد معامله را فسخ کند- البته شاخص ها و مدتِ هر کدام معلوم است- اختیار فسخ پس حق قائل است چرا ما این ها را از بازار حذف کردیم!

اینجاست که اخلاق اسلامی را در بازار باید رعایت می کردیم ، رعایت نکرده ایم! متاسفانه به جای این که بیاییم کمک کنیم از منابع فقه برای تقویت تفکرات اسلامی ، رفتیم به سمت فردگرایی یعنی در یک نوع نگاه اصالت فرد حاکم شده است. منافع فردی را به منافع جمعی رجحان و برتری داده ایم و این جاست که تعارض بین حق جمع و حق فرد مطرح می شود. حق با کیست؟ اولویت با کدام است؟

این ها که گفته شد به نوعی« ارزش» می شود. ارزش ها را چگونه باید کاربردی کرد. کاسبی که تا به امروز می گفت پس گرفته نمی شود و قطعیت است، سی و اندی سال است که با این سیستم کار می کند . چه کار باید کرد بقبولانیم که کار فروشنده اشتباه است.

 



سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 |

مجری صیرفی و حاذق در کار به میهمان اندیشمند روشنفکرِ شیک و پیک و نیکوجامه و خوش صدای  برنامه از مصادیق مختلف عدالت طی مختصات و نگاه بیرونی می گوید که عدالت در علو زیبایی که در مفهوم دارد و همه طرفدارش هستند گاهی مصادیق مختلف نیز دارد مثلا مساوات ...

اندیشمند روشنفکر تبسم دلنشین اش را قورت می دهد و جدی می شود . از شدت نگرانی که مبادا به سکولاريسم, کمونيسم متهم شود؛ به کل منکر - عدالت یعنی مساوات می شود-  و ادامه می دهد عدالت یعنی «وضع کل شي موضعه...»

به مرز بین عدالت فکر می کنم، اندیشمندانِ مان عدم تساوی را در خیلی موارد به نوعی عدالت می دانند ، اما آیا مرزی بین عدالت وجود دارد که کجا ها مساوی است و کجا ها نه؟!

هنگامی که در مجالست از وضع کل شي موضعه گفته می شود ، کمتر کسی می پرسد که مقصود از «سر جای خود» چیست اما تا اسم مساوات در عدالت  آورده می شود بسیاری عیب و نقص می گیرند که مقصود از مساوات  چیست، مفهوم مساوات را روشن تر بگویید و ...

بسیارِ مطلق ما ( چه گفتیم!) خوف داریم از این که بگوییم عدالت گاهی یعنی مساوات.

 

عدالت یعنی مساوات, چون از ماده عدل است ...